|
« آرشیو »
من
می خرم ،
بعد ،
این روزنامه هر روز دو نیمه به شب می رسد
برای ماندن در زیر پل
و
خواندن در کناراُجاق
اما همواره هر نیمه به آن نیمه
ی دیگر فکر می کند
ماندن
یا
خواندن .
سطرها جلوی مان صف کشیده اند ؛
به زندان افتاده ایم
اشتباه نکن ،
وضع من از تو- که نمی خوانی - بهترنیست
می توانی بیایی این اُجاق را با هم بسوزیم .
تنها آنکه روزنامه می فروشد ،
پولش را می برد ،
و آنکه
خودش را در روزنامه ،
به هیچ نیمه ای نمی اندیشد .
آخرش هم، همین روزها، شب شیرجه می زند توی این نیمه،
اجاق ، خاموشُ
می آیم که با هم یخ بزنیم
و روزنامه کامل شود ،
، شر بخوابد ،
تا فردا که بخرد ؟! ... .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
17 دی
81
|