| khayyer.com Home k1 |
|
« صفر »
ریسه ها روشن مایل به سفید با شوفر عزیز آخرین سیستم همینطور راست ، چپ پاندول بشود خیابان بوتیک دکه - سیگار با ماتیک ارغوانی نیمکره ی اول شصت سال بچرخد در نیمکره ی دوم ، مثل ازل ، هابیل و قابیل برادر باشند؛ خواهرها جابجا؛ - حوری بدم خدمتتون ! بالا ، پایین ، کهکشانهای زیادی برای ارث پدر حسرت به دل مانده اند حضّار محترم ، عاشق هم می توانند بشوند برای همه جا هست علف خرس سنگ پای قزوین فقط می ماند حول حلیم از دیگ سر نرود ؛ - زبونم لال!- حلوا حلوا می شود جنازه ی محترم توی سگ دو بین خانه و قبرستان ... .
28 اریبهشت 83 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ Ring Romantic Poets
|
«اين شعر را شما بگوييد »
شما ، خوانندة عزيز می توانيد بنشينيد روبروی اين شعر ورق بزنيد سهم خودتان را بکشيد بيرون از سياهی هايی که حالا ، نه اينکه فقط سياه مثلاً : آبی را ببافيد سبز را قرمز را حتّی با هم ، يا سوار بشويد پشت نارنجی امّا سفيد برويد جلو برايتان رنگين کمان می گذارم کوه می کشم رودخانه هم می تواند از کاغذ بزند بيرون شنا کنيد ، بالا ، پايين همه خيابانها ، کوچه های جهان را خودتان را يا فصل های نگفته سهم خودتان ، اگر کفّاشيد ، پزشکيد ، درد داريد ، نداريد سقفتان روی سرِتان خراب سالم حتّی شما ، جناب رئيس جمهور ! می توانيد حسرتِ بچّگی هايتان را توی اين شعر بدويد که دنبال فرفره کاغذی اش سرتاسرِ اين شعر را هِی لگد می کند ، رودخانه را ، دامنه را ، رنگين کمان را هِی می پرد از سرِ آتش تمامِ چهارشنبه های سوری شده ، نشده ببخشيد ، خسته نمی خواستم ، خسته تر از سرِ کار برگشته ايد می دانم . چه اِشکال دارد کمی هم توی اين شعر خودتان را سرِ کار بگذاريد ، می اَرزَد . مثلاً حالا می خواهد باران ببارد ؛ خيس نشويد ، بشويد برايتان يک چترِ باز می گذارم اينجا ، دُرست اينجا آن بچّه هم که همينطور لگد می کند اِشکال ندارد ، لبخند بزنيد هنوز لب داريد ، خنده را من برايتان برايتان چای آورده ام داغ ، قندپهلو نان آورده ام داغ با پنير می چسبد فقط اميدوارم مزة کاغذ ندهد ! - نوش جان وُ - مزاحم نمی شوم خوش آمديد باز هم اين طرف ها ؛ از همين تَهِ کاغذ را راست بگيريد ، می توانيد برويد . . . .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 30 فروردين 82
|
|
دالان تاريكي ست همينكه ازخودم می گذرم حالا باد در گندمزار وزيده باشد يا نه به خوشه ها دست كشيده باشی دست كشيده باشم يا ماه در منظره افتاده باشد و ، از خواب آمده باشيم دالان تاريكي خواهد بود بيداری ، حتی از پس خميازه و پنجره ی رو به خورشيد ؛ …صبح در بند كيست ؟!
14 خرداد 83 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ Romantic Poets Ring
|
| Back Next |
|
home page | feed back | another site | live in chat | tell a friend |
|
|
|
|