| khayyer.com Home k1 |
|
|
|
...
اين لباسها را می توانستند همان ماکت بپوشند زانتيا هم جلو پات بفرماييد ترمز روسپی بزرگوار ! چند شماره بچرخم ، در خدمتم حالا که هم خيابان گيج می زند هم صحنه تکراری ست ، لای جمعيت اين همه چگونه رد شود ؛ حيف ! به تيپّ دنيا می شد خنديد ؛ رد شد « عروس رفته گل بچينه واسه دوماد ! صندلی خالی موند رد شد ... » رد می شود خيابان از صحنه های تکراری شما هم می آييد ، يك چيزی می گوييد ، رد می شويد ؛ - اين لباسها ، اين ماکت ؛ بكنيد بندازيد دور- ... « لطف کن به ريش خودت بخند حرمتتُ نگهدار دنيای محترم ! »
13 آذر 82 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ Romantic Poets Ring
|
« به روايت آينه »
حالا صدای رودخانه توی گوش پسری وزوز می کند وسط آينه که تصوير جوانی اش را از ياد برده است و اتاقي را با هفت شمع سوخته در سوگ هزاره های جهان ضميمه اش کرده است يوسف و زليخای وسط بشقاب به پرتغال و سيب وانار دعوت شده اند - نيم پوسيده ، سالم ، پوسيده - چه کسی از درون ميوه ها خبر دارد ؟ آنها هيچ وقت لبهايشان به هم نخواهد رسيد و بهتر است به اين دو مگس روی کوه ميوه ها حسوديشان بشود. نيل ازسر رختخوابی گذشته است که کنار ساحل پهن شده بود. نشسته است وسط اهرام کوتاه و بلندی با فراعنه ی کوتاه و بلند ، که در آنها خفه شده اند و با انگشتانش فال می گيرد پيرمرد که بلندترين شبهای جهان را پشت سر گذاشته است و حالا در پناه بلندترين شب تقويم ، تلفن خوابيده است مداد خوابيده است عکس توی قاب ساعت ديواری تقويم رو ميزی حافظ روی تاقچه لباسهای قدّ و نيم قدّ روی چوبرختی هفت شمع سوخته و شناسنامه ای که فردا ، به ضميمه ی اين شعر برای ثبت احوال پس فرستاده خواهد شد ؛ - اين تنها وصيت او بود ... - .
29 آذر 82 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ Romantic Poets Ring
« زنگ »
پشت اين همه سال ، کسی خوابيده است و دنيا هنوز روی نوک انگشتانش می چرخد از تعارف قهوه دست بر نمی دارد لب بر نمی دارد از لبهاش پا پس نمی کشد از اتاق و ديوار كليد کرده است به چروک پيشانی عکس توی قاب و عشق هنوز خواب زده به خيابان می رود، يقه چاکِ « منم که شهره ی شهرم » و حالاها روی دنيا دراز كشيده ام ، که روی عقربه ها کم بشود. پشت اين همه سال ، کسی هنوز خوابش می آيد وُ آب از آب تکان نمی خورد لب از بوسه پا از اتاق و بخار روی دست قهوه باد می کند حالاست که پوزه ی عناصر کش بيايد ... .
1 مرداد 83 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ Romantic Poets Ring
|
|
« مونولوگ »
چشم بود توی صحنه نبود دست بود ، توی آغوش خودش پا بود خودش می رفت و عشق از حروف خودش آب می خورد « من » شسته می شد امّا ، توی صحنه رنگهاش و نقشهاش با دلش يكي ست هنوز با حروف خودش تنها توی شعرهاش امضا می شود تاريخ می خورد سنگ بودم حتـّی ، روی خودم بند نبودم آبِ هيچ حرفی را نمی بندم و هر قطره هنوز می ترکاندم ... .
2 مرداد 83 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ Romantic Poets Ring
|
| Back Next |
|
home page | feed back | another site | live in chat | tell a friend |
|
|
|
|