|
« سه فصل که
منتظر یک شب بود ، در فصل چهارم »*
*
تقدیم به شکوفه ی سفید نارنج
و چای ، دو
کلمه پرت تر
از حرارت
ِتابستان عرق می ریخت
تمام توپ ها
به تو شلیک
به من دست می
داد
بوی باروتی
ِچشم
گـُل به کسی
پا نمی گذارد
و هنوز ِعرق
در چای دل می بَرَد به نارنج به بهار
چراغ از
پنجره
دندان در پتو
گره می زند
خطر به
تاریکی در ابدیت ِاتاق
دو کلمه پرت
می شود ما ؛ ماشین
سکوت ، صدا
تا خیابان که کِش می آمد
هنوز روح می
بُرد
و ترس ،
لحاف خیس کودکی بود
آن دو چشم
که تمام طول اتاق می درخشید
انگار
تمام شهریورهای جهان گریستند
در چای شیرین
تمام ِمن
تمام ِاسفند
به بوی باروتی ِبهار ... ... ... .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یکشنبه 20
دی 83
|